بسیار رُمان باید

ارسطو، فیلسوف یونانی سدۀ چهارم پیش از میلاد، در بوطیقا به سه گونۀ ادبی اشاره می‌کند: تراژدی، حماسه و شعر غنایی که هریک، از نظر او نوعی تقلید واقعیت است. تا قرن هفدهم همچنان آثار ادبی اروپایی را کم‌وبیش ذیل این سه گونه یا وجوه ادبی منشعب از آن‌ها دسته‌بندی می‌کردند. اما با ظهور دن‌کیشوت در قرن هفدهم، گونۀ ادبی تازه‌ای به نام رمان متولد شد که بستر اجتماعی و روش‌های خوانش مخصوص خود را می‌طلبید.

چه‌بسا بسیاری از ما مطالعات دوران کودکی و نوجوانی‌مان را با خواندن رمان آغاز کرده باشیم. ورود من به دنیای رمان با آثار علمی ـ تخیلی ژ‌ولورن در دوران دبستان و راهنمایی و آثار شورانگیز رومن رولان در سال‌های بعد اتفاق افتاد. از آن زمان به بعد، همیشه و در هر مرحله از زندگی، هر چند جلد کتاب با هر موضوعی که در آنِ واحد در دست خواندن داشته باشم، همیشه یک رمان هم در میانشان دیده می‌شود. گونۀ ادبی رمان برای اهالی مطالعه چنان آشنا و حضورش در میان کتاب‌های کتاب‌فروشی‌ها چنان بدیهی است که شاید کمتر کسی به تعریف آن فکر کرده یا از خود پرسیده باشد که رمان به چه دلیل، در کدام سرزمین‌ها و در کدام برهه از تطور اجتماعی آن‌ها متولد شد. بررسی مسیر تاریخی که رمان از قرن هفده میلادی طی کرده تا امروز به‌دست ما برسد، به خواندن آگاهانۀ رمان و برداشت بیشترین بهره از این خوانش کمک می‌کند. طبعاً معرفی مفصل این سیر تاریخی، در اندازۀ این نوشتار نمی‌گنجد. هدف نگارنده فقط معرفی سرآغازهای رمان در جوامع اروپایی و پرداختن به آن لحظۀ تاریخی است که رمان به‌واسطۀ کارکرد ارتباطی ـ اجتماعی منحصربه‌فردش از دیگر گونه‌های ادبی تمایز یافت و در عرصۀ ادبیات چاپی جایگاهی مختص خود را به‌دست آورد. این کارکرد از سویی متوجه فرد و از سوی دیگر متوجه جامعه است.

داستان‌تعریف‌کردن سنت کهن بشری است که از دیرباز در همۀ فرهنگ‌ها وجود داشته است. اما تفاوت رمان با گونه‌های ادبی داستان‌گوی دیگر چیست؟ هر داستانی پیش از هرچیز نیازمند دو عنصر ساختاری مهم است: تعدادی رویداد و تعدادی شخصیت که باعث این رویدادها می‌شوند یا آن‌ها را تجربه می‌کنند. وقتی سخن از رویداد است، ناگزیر باید به زمان و مکان نیز توجه کرد؛ چراکه هر رویداد در یک لحظۀ به‌خصوص در زمان، در یک توالی زمانی به‌خصوص پیش یا پس از رویدادهای دیگر و در مکانی به‌خصوص اتفاق می‌افتد. پس شاید بد نباشد در پاسخ به پرسش تفاوت رمان با دیگر داستان‌ها، دست‌کم شخصیت‌پردازی و رویدادهای این گونه‌های ادبی را با یکدیگر مقایسه کنیم. پیش از خواندن ادامۀ مطلب، لَختی فکر کنید که تفاوت رمان ـ هر رمانی که به ذهنتان می‌رسد ـ با حماسۀ شاهنامه، با تراژدی هملت یا با داستان‌های هزارویک‌شب چیست. مثلاً شخصیت اِما بوواری در رمان مادام بوواری با شخصیت‌های رودابه در شاهنامه، ژولیت در هملت و شهرزاد در هزارویک‌شب چه تفاوت‌هایی دارد؟ فارغ از تفاوت‌های زمانی و فرهنگی، می‌توان تشخیص داد که اِما در مقایسه با دو زن دیگر، واقعی‌تر به نظر می‌رسد. او هیچ فضیلت ویژه‌ای ندارد و در پایان داستان به علت رسوایی‌های مالی و اخلاقی که به‌بار آورده خودکشی می‌کند؛ درحالی‌که رودابه مادر رستم پهلوان است، ژولیت عاشقی مثال‌زدنی است که جان بر سر وصل معشوق می‌گذارد و شهرزاد با تهوری که در همسری با شهریار به خرج می‌دهد و به‌واسطۀ قصه‌هایی که هزارویک‌ شب متوالی برای او تعریف می‌کند می‌تواند جنون کشتن زنان جوانی را که شهریار فقط یک‌شب با آنان همسری می‌کرده از سر او بیندازد. با وجود این، جالب است که ما درمقام خواننده، حال و روز اِما بوواری را بهتر از سه زن داستانی دیگر درک می‌کنیم، حتی اگر خصوصیات شخصیتی‌مان هیچ شباهتی به او نداشته باشد. شاید هیچ‌یک از ما دلش نخواهد مانند اِما باشد، بااین‌حال بیشتر می‌توانیم خودمان را جای او بگذاریم تا جای رودابه، ژولیت و شهرزاد. علت آن، تفاوت رویکرد رمان به شخصیت‌پردازی و رویداد با رویکرد حماسه، تراژدی و رمانس به این عناصر روایی است. اِلِنا اِسپوزیتو، جامعه‌شناس ایتالیایی، دربارۀ تفاوت شخصیت‌ها و رویدادهای رمان و رمانس چنین می‌نویسد:

«شخصیت‌ها [ی رمانس] شکل‌هایی نمادین و [فقط] مدل‌هایی از کنش‌گری هستند. آن‌ها به‌خاطر تعمیم‌پذیری‌شان جالب توجه‌اند و نه به‌خاطر خصوصیات فردی‌شان، چراکه بیانگر یک دیدگاه عمومی هستند و نه دیدگاهی از منظر فردی. تا اواسط قرن هفدهم مردم با تعجب از خودشان می‌پرسیدند که [خواندن دربارۀ] امورات یک شخصیت داستانی واحد، شخصیتی که مسائلش فقط به خودش مربوط است، چطور می‌تواند جذاب باشد. آنچه که امروزه در نظر ما کلیشه‌سازی و فقدان عمق روانی است، در آن زمان از مزایا و نه از معایب این نوع شخصیت‌پردازی به‌شمار می‌آمد. حتی روند رویدادها نیز تا اندازۀ زیادی براساس یک توالی ثابت از موقعیت‌های عمومی قرار داشت که با حداقل تغییر با یکدیگر ترکیب می‌شدند. مخاطبان رویدادهای رمانس را می‌پذیرفتند، زیرا این مدل [شخصیت‌پردازی و معرفی رویدادها] را در آن بازمی‌شناختند و نه ازآن‌رو که باورپذیری درون خود رویداد وجود داشت و به‌واسطۀ آن برساخته می‌شد […]».[1]

رمان علاوه‌بر تفاوت‌های ساختاری با گونه‌های داستانی دیگر مانند رمانس، که از قول اسپوزیتو ذکر شدند، ویژگی مهم دیگری هم دارد و آن خلق واقعیت‌های داستانی است. واقعیت و داستان پیش از ظهور رمان دو مقولۀ مجزا بودند، اما با پیدایش رمان، گویی به درون یکدیگر نشت کردند. نیکلاس‌ لومان پیدایش رمان مدرن را محصول ظهور روزنامه‌نگاری می‌داند. به گفتۀ او «با نگاه به شخصیتی کلیدی همچون دنیلدفو معلوم می‌شود که رمان مدرن از درون روزنامه‌نگاری مدرن سر برآورده است […].»[2] آن‌گونه که از گفته‌های لومان در این کتاب برمی‌آید، رمان در سال‌های آغازین پیدایش خود همیشه نگاهی به ادبیات ژورنالیستی داشت و می‌کوشید با استفاده از شیوه‌های روایی روزنامه‌نگارانه، داستان‌های خود را واقعی جلوه دهد. به این علت که پس از ظهور صنعت چاپ، رواج سوادآموزی میان قشرهای هرچه بیشتری از مردم و ورود روزنامه به زندگی انسان‌ها، خواندن داستان‌های خیالی و غیرواقعی کار باطلی به نظر می‌رسید. افراد باسواد در روزنامه داستان‌هایی دربارۀ آنچه واقعاً روی داده است می‌خواندند. ازاین‌رو، رمان نیز ناگزیر بود برای آنکه در این فضا خوانندگان را جذب کند، خود را همچون روایتی از رویدادهای واقعی جلوه دهد. بسیاری رمان‌های این دوره، شکل اسناد یا نامه‌های کشف‌شده‌ای را داشتند که گویی به قلم افراد واقعی تحریر شده بودند. به گفتۀ لومان، در بدو تولدِ رمان در قرون ۱۷ و ۱۸ میلادی «رمان‌نویسان تلاش می‌کردند تا توهمی از واقعیت به‌وجود آورند، خواه با ارجاع به اطلاعات تاریخی و جغرافیای محلی که همه می‌شناختند، خواه با اشاره به امور روزمره که برای همۀ خوانندگان آشنا بود و خواه با دادن اطلاعاتی دربارۀ منبع متن (مثلاً متن از نامه‌های واقعی یا مدارک یافته‌شده تشکیل شده است).»[3] با وجود این، رابطۀ واقعیت واقعی و واقعیت داستانی در رمان در قرن هجدهم تغییر کرد. این تغییر به گفتۀ لومان، نشان نوعی پیشرفت و تطور و ناشی از افزایش پیچیدگی‌های رمان بود. بدین‌ترتیب که هم نویسندگان و هم خوانندگان رمان وقتی دیدند «ارجاع به واقعیت در رمان خود به‌طور خیالی و به‌عنوان بخشی از واقعیت خیالی متن برساخته می‌شود» از خود پرسیدند «چرا یک‌قدم جلوتر نرویم و به خیال در مقام خیال بسنده نکنیم، به شرطی که قواعد فرمی حفظ شوند و پایان رمان اتفاقی و دل‌بخواهی نباشد؟»[4] این‌گونه رمان توانست خود را از قید تظاهر به واقعی‌بودن، تظاهر به اینکه نه متنی تخیلی، بلکه مجموعۀ نامه‌ها یا دفتر خاطرات کسی است که کشف و منتشر شده است رها کند و واقعیت داستانی خودش را بسازد.

رمان به‌نسبت سایر گونه‌های ادبی پیش از خود، دو ویژگی ممتاز دارد: یکی اینکه شخصیت‌های رمان برخلاف رمانس، حماسه یا تراژدی، عمیق‌تر و چندبعدی‌ترند و ویژگی‌های فردی از خود بروز می‌دهند که چه‌بسا قابل تعمیم به کل جامعه نباشد. دیگر اینکه رمان میان داستان و واقعیت رابطۀ منحصربه‌فردی برقرار می‌کند. اگر پیش از ظهور رمان، داستان‌ها لزوماً تخیلی بودند و مرز مشخصی با واقعیت داشتند، این مرز در رمان مخدوش می‌شود؛ زیرا رمان رویدادهای خیالی را به شکلی واقعی نمایش می‌دهد. حتی رمان‌های متأخرتر، که به گفتۀ لومان دیگر خود را ملزم به ادعای واقعیت نمی‌دیدند، هنوز هم به شیوه‌ای نوشته می‌شدند که خواننده می‌توانست آن‌ها را دست‌کم طی فرایند خواندن همچون واقعیت تخیل کند و با شخصیت‌های آن‌ها چنان همذات‌پنداری کند که گویی رویدادهای زندگی آنان، برای خود او اتفاق افتاده‌اند.

ممکن است این پرسش برای خواننده پیش ‌آید که این‌همه اصلاً چه فایده دارد؟ چرا جوامع غربی خود را به زحمت انداختند و گونۀ ادبی تازه‌ای خلق کردند که برایشان بی‌دردسر هم نبود؟ مثلاً در قرن هجدهم در انگلستان تصور می‌شد رمان ذهن افراد را فاسد می‌کند و آنان را از کار و زندگی می‌اندازد. پاسخ این است که رمان کارکردهای بسیار مهم فردی و اجتماعی دارد که در تطور جوامع اروپایی و تبدیل آن‌ها از جوامعی با ساختار طبقاتی به جوامع مدرن نقش مؤثری بازی کرده‌اند. رمان به افراد و جامعه کمک می‌کند تا خودشان را مشاهده کنند. مفهوم خودمشاهده‌گری (به آلمانی Selbstbeobachtung) مفهومی بسیار پیچیده در جامعه‌شناسی نیکلاس لومان است که به بیان ساده می‌توان آن را این‌‌گونه تعریف کرد: روان‌های فردی و سیستم جامعه دو سیستمی هستند که قادرند فرایندهای خودشان را مشاهده کنند. این کار در وهلۀ اول غیرممکن به نظر می‌رسد؛ چون مستلزم آن است که فرد درون ذهن و بدن خودش حضور داشته باشد و به چیزی فکر کند یا عملی را انجام دهد، و همزمان جایی بیرون از خود باشد و بتواند خود را حین از سر گذراندن آن فکر یا انجام آن عمل مشاهده کند. جامعۀ مدرن، به علل پیچیده‌ای که در حوصلۀ این نوشتار نمی‌گنجد به این خودمشاهده‌گری نیاز دارد. رمان راه‌حل جامعۀ مدرن برای دست‌یافتن به این امر محال است. رمان با برساختن واقعیتی داستانی، گویا آن نقطۀ خیالی خارج از خود را در اختیارمان می‌گذارد که می‌توانیم تصور کنیم از آنجا درحال مشاهدۀ رفتار و اندیشه‌ها و زندگی خودمان هستیم. این ادعاها با ذکر مثال ملموس‌تر خواهند شد. بیایید دوباره شخصیت اِما بوواری را در نظر آوریم. فرض کنید زنی یا مردی شروع به خواندن رمان مادام بوواری می‌کند. او در رمان می‌خواند که چگونه اِما به‌خاطر دل‌بستگی‌اش به ظواهر زندگی تجملی، به همسرش خیانت می‌کند و زیر بار قرض‌های زیادی که بالا آورده و پس از آنکه معشوقش او را ترک می‌گوید خودکشی می‌کند. ازآنجاکه شخصیت خیالی اِما و رویدادهای زندگی او بسیار واقعی تصویر شده‌اند، خوانندۀ این رمان می‌تواند این شخصیت را به‌خوبی تجسّم کند، خود را جای او یا همسرش بگذارد و با تمام وجود سرنوشت تباه اِما و خانواده‌اش را حس کند. خواننده همزمان می‌تواند شخصیت و افکارش را با اِما یا شوهر یا معشوق او مقایسه کند و چه‌بسا برخی ویژگی‌های شخصیتی خودش یا نزدیکانش را در آنان بازیابد. به‌این‌ترتیب، گویی خوانندۀ رمان تکثیر شده است و همزمان هم خودش است و هم شخصیت‌های درون رمان. او شاهد سرنوشت اِما می‌شود و چه‌بسا اگر فرد تجمل‌پرستی باشد، در پایان رمان متوجه شود که خودش هم ممکن است به عاقبت اِما دچار شود. خوانندۀ رمان چه‌بسا هرگز پیش از این خودش را فرد ظاهربین و تجمل‌دوستی نمی‌دانست؛ زیرا هرگز فرصت مشاهدۀ خود را نیافته بود. اما او با قراردادن خودش جای شخصیت درون رمان، به‌گونه‌ای فرضی و خیالی این فرصت مشاهده را به‌دست می‌آورد. به باور لومان، هدف رمان خلق واقعیتی خیالی است تا از درون آن بتوان واقعیت واقعی زندگی روزمره را در «دشواری و ناگزیری‌اش یا در طبیعی و کسالت‌باربودنش» گویی از بیرون مشاهده کرد.[5]

از نظر لومان، مشاهدۀ خود در جامعۀ مدرن کارکرد مهمی دارد. پیش‌تر در جوامع طبقاتی، اخلاق و آداب زندگی برای هر طبقه مشخص بود. چه افرادی که در طبقات اشرافی به دنیا می‌آمدند و چه فرزندان طبقۀ رعیت، خیلی زود می‌آموختند که درون طبقۀ خود چگونه باید رفتار کنند، چگونه غذا بخورند، چگونه مرد یا زن مقبولی باشند، چگونه ازدواج کنند، فرایض دینی را چطور به‌جا آورند و درنهایت چگونه به روابط قدرت وارد شوند. این درحالی است که در جامعۀ مدرن، طبقات تاحد زیادی از میان برداشته می‌شوند و فرد برای تعریف هویتش به حال خود رها می‌شود؛ چراکه دیگر نه کشیش و نه پادشاه، نه داروغه و نه صنعت‌گر و دهقان نمی‌توانند به او بگویند باید چگونه رفتار و زندگی کند. اینجاست که رمان وارد میدان می‌شود. انسان جامعۀ مدرن با خواندن رمان بخشی از آنچه را که هست یا می‌تواند باشد در شخصیت‌های رمان باز می‌یابد. او آنچه را هست در رمان بازمی‌شناسد و بازنگری می‌کند یا از خلال تجربیات شخصیت‌های رمان مواجه‌شدن با موقعیت‌هایی از زندگی را می‌آموزد که خود هنوز تجربه نکرده است یا شاید هرگز تجربه نکند. به نقل از لومان، «شکل هنری رمان و فرم‌های داستانیِ سرگرم‌کنندۀ مهیّج که از آن منشعب شدند رو به افرادی دارند که دیگر هویت خود را از تبارشان نمی‌گیرند، بلکه خودشان باید آن را بسازند. این نوعی اجتماعی‌شدنِ نسبتاً باز و مبتنی‌بر ارزش‌ها و امنیت‌های درونی است که به نظر می‌رسد برای اولین‌بار از طبقات بورژوای قرن هجدهم شروع شده باشد؛ این درحالی است که امروزه این شیوۀ برساختن هویتِ فردی ناگزیر به نظر می‌رسد.»[6]

تا به اینجا باید فایدۀ رمان‌خواندن بر خواننده آشکار شده باشد. رمان به تشکیل و تحکیم فردیّت خوانندگانش کمک می‌کند و آنان را قادر می‌سازد هویتی چنان‌که دوست دارند و شایسته می‌دانند برای خود بسازند، نه آن‌طور که سنت و خانواده و طبقه به آنان تحمیل می‌کنند. فایدۀ مهم رمان این است که افراد را از همرنگ جماعت‌شدن نجات می‌دهد و افق بی‌پایانی از امکانات زندگی در برابرشان می‌گشاید. به‌واسطۀ رمان می‌توان از قید زمان و مکان رها شد و زمان‌ها و مکان‌های بی‌شمار و دل‌بخواهی را زندگی کرد؛ می‌توان با جنگ و صلح در روسیۀ قرن هجدهم و نوزدهم زیست، با خانوادۀ تیبو در فرانسۀ ابتدای قرن بیستم زندگی کرد و با طبل حلبی آلمان پس از جنگ جهانی دوم را تجربه کرد. اینکه هریک از این رمان‌ها تا چه اندازه جامعۀ واقعی زمان خود را بازتاب داده‌اند بحث مهمی است، اما به‌هرحال می‌توان تصور کرد که مردمان آن جوامع در آن دوران‌ها این رمان‌ها را خوانده‌اند و فردیت خود را به‌واسطۀ آن‌ها شکل داده‌اند.

به‌این‌ترتیب، می‌بینیم که رمان تا چه اندازه افق اندیشه و تجربۀ انسان را گسترش می‌دهد و او را به تجربۀ زندگی‌هایی قادر می‌سازد که بدون رمان هرگز امکان تجربه‌شان را نمی‌داشت. با رمان به هر زمان و مکانی که بخواهیم سفر می‌کنیم. در صحت کلام سعدی که می‌گوید: «بسیار سفر باید تا پخته شود خامی» شکی نیست. ولی اگر سعدی از سویی گونۀ ادبی رمان و از سوی دیگر زندگی پرمشغلۀ امروز و هزینه‌های کلان سفر را می‌شناخت، شاید دربارۀ رمان هم بیتی با همین مضمون می‌سرود.

[1]. Esposito, Elena. Soziales Vergessen – Formen und Medien des Gedächtnisses der Gesellschaft. Frankfurt am Main: Suhrkamp, 2002. P. 218-219.

[2] .Luhmann, Niklas. Die Realität der Massenmedien. Opladen: Westdeutscher Verlag. 1996. P. 103-104.

[3]. Luhmann, Niklas.“Literatur als fiktionale Realität„. In Schriften zu Kunst und Literatur. Frankfurt am Main: Suhrkamp. 2008. P. 278.

[4]. همان، ص 278

[5]. Luhmann, Niklas. „Literatur als fiktionale Realität“. In Schriften zu Kunst und Literatur. Frankfurt am Main: Suhrkamp. 2008. P. 281.

[6]. Luhmann, Niklas. Die Realität der Massenmedien. Opladen: Westdeutscher Verlag. 1996.P. 111.

نویسنده: گلناز سرکارفرشی