چه کسی آقای صورتی را می‌شناسد؟

مژگان کلهر

تصویرگر و طراح داستان: رضا دالوند

نشر افق، کتابهای فندق، 1394

۳۰۰۰ نسخه

24 صفحه، مصور رنگی، گروه سنی ب

5 هزار تومان

ای کاش همهٔ آدم‌ها یک آقای «صورتی» داشتند، یک آقای صورتی که ناگهان از میان خانه‌های خاکستری، ماشین‌های خاکستری و خیابان‌های خاکستری بیرون می‌آمد و یادمان می‌انداخت که چقدر همه‌چیز خاکستری و دلگیر است. چقدر ما بدون رنگ زندگی می‌کنیم. فقط بعضی آدم‌ها، مثل نقاش‌ها و فیلسوف‌ها، حواسشان به این چیزها هست. مثل آقای صورتی که نقاش است و یک روز صورتی است، لابد یک روز دیگر سبز است، یک روز دیگر زرد، یک روز دیگر آبیِ آسمانی. چه خوب است که آقای صورتی با رنگ‌هایش خوشحال و غافل‌گیرمان می‌کند؛ با جای پاهای رنگارنگی که روی کوچه‌های خاکستری به‌جا می‌گذارد یا رد صورتی ماشینش که روی تن خیابان‌های شلوغ، لابه‌لای رد سیاه ماشین‌های دیگر، به‌جا می‌گذارد. اولش آقای صورتی را نمی‌شناختیم. فکر می‌کردیم همه خانم یا آقای خاکستری هستند. اما روی تن شهر رنگ‌ها را دیدیم و دنبال آقای صورتی گشتیم. از آدم‌های بی‌رنگِ توی کوچه و خیابان سراغ او را گرفتیم و یک‌دفعه آقای صورتی را پیدا کردیم. او با خنده نگاهمان کرد و گفت: «اگر گفتید فردا چه رنگی هستم؟!» ما به رنگِ بی‌رنگ دست‌هایمان نگاه کردیم و نفهمیدیم او چه می‌گوید! مگر به غیر از خاکستری رنگ دیگری هم هست؟ آقای صورتی قلم‌مویش را دستش می‌گیرد و رنگ‌ها را نشانمان می‌دهد؛ برای این روزها که آسمان شهرها خاکستریِ خاکستری شده، مدرسه‌ها تعطیل است، بچه‌ها با بی‌حوصلگی پشت پنجره می‌نشینند و آدم‌ها را نگاه می‌کنند، مثل بچهٔ همسایه رو‌به‌رویی ما. شاید او هم دنبال آقای صورتی می‌گردد. دنبال جای پاهای صورتی، نگاه کن، او تا کمر از پنجره بیرون آمده و ته کوچه را نگاه می‌کند. دارد لبخند می‌زند. باید خبرهایی باشد. شاید آقای صورتی آمده. دارد از کوچهٔ ما رد می‌شود. جای پاهایش را نگاه کن. قدم‌های صورتی دارد. کوچه دارد کم‌کم شلوغ می‌شود. همه از خانه‌هایشان بیرون آمده‌اند. به هم لبخند می‌زنند و آقای نقاش را نگاه می‌کنند. آقای نقاش آمده تا به همه یاد بدهد رنگی باشند و دنبال رنگ‌ها بگردند.

نویسندۀ معرفی: سیما غفوری