اول دفتر
- رودساز/ سخن سردبیر

- مهری بهفر
- زندگییافتن مؤلف و خواننده در اسطوره و افسانهٔ ایرانی
- «که ما را مَکُش تا یکی نوهنر
- بیاموزَنیمَت که آید به بر»
- شاهنامهٔ فردوسی
این گفتهٔ بارت که «تولد خواننده باید به بهای مرگ نویسنده به انجام برسد»، با طنین فرادستانهٔ قدرتی که حکم مرگ صادر میکند، دود شد و رفت هوا، درست همانطور که «هرآنچه سخت است و استوار دود میشود و به هوا میرود».۱ در عالم نقد ادبی نظریهٔ مرگ مؤلفِ بارت با تمام معانی ضمنیاش، از نفیِ اقتدارِ خداگونهٔ نویسنده در تعیین معنا، نفیِ قطعیتِ معنای متن و معنای نهایی، و در مرکز قراردادنِ فهم خوانندهْ خوش درخشید، اما دولتش مستعجل بود. و وقتی در گذر زمان تعدیل یافت، فقط آن مایهْ حکمت، کم یا بیش، که در دورنش داشت، بهجا ماند. و همین هم که بهجا ماند، هرچه بود کماهمیت نبود: معناها و نه یک معنا را مفروض شمردن، قصد و نیّت نویسنده را تنها عاملِ تعیینکنندهٔ معنا ندانستن، و فرعی و حتی گاه گمراهکننده شمردنِ زندگیِ شخصیِ مؤلف در فهم متن، و شماری از این دستْ حکمتهایی که چراغ خواننده و منتقد ادبی در کشف متن خواهد بود، دستاوردهای نظریهٔ بارت است.
اما از این معدودْ حکمتها که بگذریم، نظریهٔ بارت در کلیتِ افراطگرای خودش میتوانست به درد نوعی از خواننده، در خواندنِ فقط نوعی از متن که با دستورالعملهای خاص ساخته شده بود بخورد. برای نویسنده که حکم مرگ خودش و مقصودش صادر شده، که هیچ به درد نمیخورْد، یعنی با باور به چنین نظریهای فقط میتوانست نویسایِ متنی درونِ متنیْ درحال شکلگرفتن باشد. برای مدرس ادبیات و منتقد ادبیِ متعارف که میخواهد مثلِ راهبلدیْ به فهم متن راه بنماید یا راه بگشاید هم با نبودِ هیچ جهت و هدفی رو به نیّت و قصد و آگاهیِ مؤلف عملاً چندان جای بحثی بهجا نمیماند. هردویشان در بهترین وضع میتوانند یک «بازخوانِ» فعّالِ متن باشند. زمان ثابت کرد این آزادی بیحدومرز در خوانش متن و در فقدان معناهایی که مؤلف و خواننده شریکش شوند برای کسی لذتی دربرندارد و آزادی بیخاصیت، بیقصد و هدف و سرخوردهکنندهای است که همهچیز را از طعم و عطر و مزه میاندازد.
دو روایت کهنسال ایرانی، یکی از عالم اساطیر و دیگری از دنیای افسانه دربارهٔ پیوندِ مؤلف و خواننده/ شنونده وجود دارد که هر دو بازگویِ فسخناپذیریِ این پیوندِ دو سرْ آگاهی و تولد است؛ نه اینکه بهای تولدِ یکی مرگِ آن دیگری باشد، بلکه به این معنا که مرگِ یک سویِ این دوگانه، مرگِ سوی دیگر را در پی دارد و تولد اولی سبب متولدشدنِ دومی میشود. مضمونِ اصلی این دو داستان کهنْ پیوندِ نوشتن/ گفتن و شکلگیریِ معنی و آگاهی با خواندن/ شنیدن و دریافتن است. از عمق کشمکشهای موجود در دلِ این دو روایتْ ضرورتی وجودی خودش را به شکل مذاکره یا شاید نوعی معامله نمایان میکند که در آن، هر دو سو، مؤلف و خواننده/شنونده زاده میشوند یا بهتر است بگویم مرگ را پس میزنند.
اول از روایت اساطیریِ آموختنِ خط/ نوشتن/ ثبت و ضبطِ یادها و دانستهها در شاهنامه بگویم: آنها قصدشان تصاحب قدرت بود. تمهیدات لازم برای براندازی صورت گرفته بود. دیوان را میگویم. تهمورث زود فهمید. جنگ درگرفت. آن عده که اسیر شدند و دانستند نتیجهٔ ادامهٔ درگیری مرگ است، و تا یک قدم مانده به مرگ جنگیده بودند، از تهمورث مهلت خواستند. خواستند امان بدهد و نکشدشان. حرفی داشتند، پیشنهادی. گفتند: «که ما را مَکُش تا یکی نوهنر/ بیاموزنیمت که آید به بر». تهمورث را وسوسهٔ پیبردن به رازِ آن نوهنر، که آموختنش مثل درختی ریشه میکند و باروبر میدهد، بر آن داشت که دست از کشتن دیوها بکشد. آنها دیو بودند و تهمورث هم دیوبند بود، کسی که شهرتش و بیشترین خدمتش بستن دیوان و منقادکردنِ آنان بود، اما با دیو نشست سر میز مذاکره و معامله کرد. به دیوان زینهار داد تا پیشنهادشان را بگویند: «کیِ نامور دادشان زینهار/ بدان تا نهانی کنند آشکارـ چو آزاد شدْشان سر از بند اوی/ بجستند ناچار پیوند اوی ـ نبشتن به خسرو بیاموختند/ دلش را چو خورشید بفروختندـ نبشتن یکی نه که نزدیک سی/ چه رومی چه تازی و چه پارسی ـ چه سغدی چه چینی و چه پهلوی/ نگاریدن آن کجا بشنوی.»
دیو در یکی از لایههای معناییاش در شاهنامه مابهازای دشمن است، اقوام بیگانهٔ متجاوز. و این داستانِ رهیدن از مرگ با خطآموختن به تهمورثشاه میتواند تداعیِ گرفتن برخی از نشانههای نگارش آغازْمیخی از آرامیها باشد.۲ دیوها خط را به تهمورث یاد دادند و در عوض زنده ماندند. در واقع آنها خط را (یاد) دادند، زندگی را پس گرفتند و مرگ را پس راندند و تهمورث هم با خطآموختن یعنی پیبردن به رازِ خطوط و نشانهها، حل معمای میخهای ایستاده، میخهای خوابیده، صفزده، تکتک و چسبیدهبههم را یافت، دلش چون خورشید فروزان شد، فراموشی بهمثابهٔ مرگ پسرانده شده و خط، یعنی امکان نوشتن و ثبتِ دانستهها و یادها بهعنوان مقوّم حافظه، بهمنزلهٔ آگاهی و زندگی بهدست آمد.۳ تهمورث با مذاکره با دیوان، در ازای جان آنها، به جهان فناناپذیرِ نوشته و نوشتن پا گذاشت و بنا به روایات او نخستین نویسنده یا مبدع نویسندگی شد.
و اما در اینکه راز خط و معمای نوشتن را از دیو/ دشمن گرفتیم و نکشتیمش چند رویه معنی فرهنگی وجود دارد. در داستان تهمورثِ دیوبندْ دیوها (دشمنان) به بهای یاددادنِ اسرارِ خط جانشان را از مرگ وارهاندند. تهمورث به عنوان مبدعِ نویسندگی یا اولین نویسنده در ایران با چنین کاریْ از آنپس همیشه واپسرانندهٔ مرگ، به معنای فراموشی و ناآگاهی، است: هم از کسی که خط و ثبت و ضبط و خواندن و نوشتن میآموزاند و هم از آن که خط را میآموزد و مینویسد و هم از خواننده که خط را میخواند یا میشنود، و هم از فرهنگی که اینهمه در درونش روی میدهد.
در، داستان آشناتر، هزار و یکشب هم شهرزاد با روایت قصه زنده میماند و مرگ را از همجنسهایش، که یکیشان خواهرش دنیازاد است، دور میکند. اگر شهرزاد مثل دیگر زنان که قصهگفتن نمیدانستند شبِ اولِ راهیافتنش به شبستان ملکشهریار کشته میشد، نفر بعدی دنیازاد بود و بعد هم نوبت به دیگران میرسید. دنیازاد همانجا، در شبستان، در خلوت شهرزاد با ملکشهریار حضور دارد و از شهرزاد هم قصه میخواهد و هم ادامهٔ قصه را طلب میکند. نقشش در ظاهر امر، و در لایهٔ بیرونی داستان، نوعی پامنبریکردن است و ترغیبِ ملکشهریار به شنیدن، اما دنیازاد نقشی دوسویه دارد که یکی در قبال ملک شهریار است و دیگری، که پیچیدهتر هم هست، در قبال شهرزاد. او به ملکشهریار ـ که به عنوان شهریار فقط قادر است، یعنی بلد است فرمان بدهد و حکم صادر کند ـ شنیدن را، شنوندهبودن را یاد میدهد. اما دنیازاد برای شهرزاد، چیزی نیست جز همان آینهای که هرکس آن را جلوی روی خود بگیرد میتواند نام نجاتدهندهاش را بپرسد. چنانکه فروغ میگوید: «از آینه بپرس/ نام نجاتدهندهات را.» و شهرزاد نام نجاتدهندهاش را از آینهاش، از دنیازاد میپرسد، از کسی که جز سویهٔ دیگر خود او و ذهن و ضمیر او نیست. و برای همین هم هست که دنیازاد میتواند در آن لحظه در اتاق خواب خواهرش و پادشاه حضور داشته باشد. ملکشهریار هم با شنیدنِ داستانهای تودرتوی شهرزاد ظَلام دُژْآگاهی۴اش، که نسبت مستقیم دارد با مطلقبودنِ قدرتی که در اختیارش است، درمان میگیرد و به روشناییِ زندگی آگاهانه راه میبرد. البته در تناظر شخصیتهای این دو داستان تفاوت وجود دارد، ولی محل اشتراک هر دو، که در این جستار نیز مد نظر است، آنجاست که قدرتِ قاهریْ میخواهد بر سرِ دشمنانِ واقعی یا دشمنانی در تصورِ خویش مرگ فروبارد، اما از آن دست میشوید و آن قدرت را با قدرت دیگری تاخت میزند، قدرت پیبردن به اسرار خط و نوشتن (در داستان اول) و قدرت شنیدن و فهمیدن. و نتیجه برای هر دو سو بسطِ آگاهی و دریافتن، یعنی زیستنِ حقیقی است. نقطهٔ اشتراک این دو روایتِ کهنِ اساطیری ـ افسانهای در برندهشدنِ زندگی و آگاهی بر مرگ و خاموشی و فراموشی است و جابهجایی قدرت سرکوبگر، قدرت مرگآور با قدرت شنیدن، قدرت خواندن و قدرت آگاهی بهمثابهٔ زندگیِ راستین است. و اینگونه است که در نوشتنْ مؤلف خودش، یعنی دریافتش را ثبت میکند (خواه آنگاه که میگوید: «از آن پس نمیرم که من زندهام/ که تخم سخن را پراکندهام»، خواه آنگاه که با گفتنِ داستانْ مرگ را از خود و همجنسان/ همنوعانش پس میراند و به دیگری هم زندگی در دانایی و دانستگی میدهد) و خواننده آگاهیاش را بسط میدهد. مؤلف خط/ نوشته/ قصه را میدهد و زندگیاش را پس میگیرد، یا به تعبیر دقیقتر زندگیای ماندگارتر از حیات جسمانیاش رقم میزند.
اینکه نوشتن و نقلکردن (سویهٔ مؤلف) و خواندن و شنیدن و دریافتن (سویهٔ خواننده) حربهای در مبارزهٔ آدمِ فانی (گیهمرتن) است با فنا و مرگی که یکسر همه شکارش هستیم، مفهومی پرکاربرد و آشناست. این رابطهٔ وجودی و معناشناختی میانِ نوشتن/ ثبتکردن/ روایتکردن و خواندن و شنیدن و دریافتن در همان حد متواتر است که ارتباط میان عشق و مرگ؛ عشقی که تنها حربهٔ آدمی است برای یکسره تسلیم و بیدفاعنبودنش در برابر تقدیر. اما حتی همین عشق که به خواست آدمی، یعنی بنا به تلقی و باور او، راهی به تغلیب میجوید و بر مرگ چیره میشود، «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق»، باز هم باید همین عشق و دوامش بر جریدهای، ولو جریدهٔ عالم ثبت شود: «ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما». مقصودم این است که ثبتبودن بر جریدهٔ عالم برای کسی که دلش به عشق زنده شده (نامیرا شده) استعارهاش را از ثبتبودن بر دفترها و دیوانها میگیرد.
«مردن برای چیزی» عشق نامیده میشود و عشق هم بهنوبهٔ خود نجات از مردن است: «بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید/ در این عشق چو مردید همه روح پذیرید.». در این مورد هم شبکههای معانی مجازی و کنایی دائم این عشق و مرگ را به هم بدل میسازند و چون دو روی یک سکه تعبیرشان میکنند؛ سکهای که خط عشق بر روی شیر مرگ نشسته و بر آن پیروز شده است.
عبارت معروف بارت، که در آغاز این نوشته ذکر شد، بیشتر قابلیت دارد به این عبارت تبدیل شود که تولدِ نظریههای جدید باید به بهای مرگ نظریههای موجود بهدست آید. از تولدِ انقلابی و بنیادگرایانهٔ نظریههای جدید که بگذریم، وقتی آبها از آسیاب افتاد و دولت انقلابی مستقر شد، میتوان دید بهراستی چه در چنته دارد و در بهترین حالت رگهای از حکمت به آنچه از گذشته در رسوب سنت فکری مانده بود افزوده میشود.
امروز منتقدان و استادانی که عمری در پرتو شمع «مرگ مؤلف» متون ادبی را بازخوانی میکردند، حالا، اگرچه بهدرستی به آن نقد ورافتاده و پرگوی و کممایهٔ معطوف به ذهن و زندگی شخصی مؤلف بازنمیگردند، اما بعد از سالیانْ زیرورو کردنِ متن با نظریهٔ بارت میتوانند آن پیوندِ نفیشدهٔ میان مؤلف و خواننده، آن مبادلهٔ زندگی و آگاهی دوسویه را بازیابند، پیوندی که مضمون اصلی دو داستان کهنِ یادشده نیز هست: «خوشحالم که دیگر آن خوانندهٔ دوران کالج نیستم، و بهتان میگویم چرا: بهم حس تنهایی میداد. آن موقع میخواستم نمادِ نویسنده را پاره و ایدهی خوانندهی امتیازیافته را ملغی کنم ـ متن باید چیزی میبود رها، وحشی، در اختیار همه،از آنِ هیچکس، که زیر بار معنای نهایی نمیرفت. که البته حس قدرتمندی بود، اما آدم را تکافتاده هم میکرد، چون خود ایدهی برقراری ارتباط را، وجود هرگونه پیوند ناب میان کسی که مینویسد و کسی که میخواند، را دور میریخت.
این روزها میدانم تنها دلیل کتاب خواندنم این است که کمتر تنها باشم، که به آگاهیای غیر از آگاهی خودم متصل شوم. خودم را میبینم که برای رسیدن به این هدف، محتاطانه به شراکتِ دشوار خواننده و نویسنده ایمان آوردهام، به تقلای مجرد برای اینکه تجربهای فردی از جهان از خلالِ واسطهی متزلزل زبان آشکار شود. یعنی نه رد کردن معنی، که درخواست آن. حالا اینکه معنی «نهایی» یا «نهان» باشد یا نه، به نظرم اصل نیست و بیشتر تردستیای است از سوی بارت؛او با استفاده از این اصطلاحها گفتمانی پرطمطراق، ذاتگرا و لاهوتی را تحمیل میکند که در واقع تأملبرانگیزتر و شکنندهتر از آن چیزی است که او مجاز میداند».۵
*******
« باد نوروز علیرغم خزان بازآمد» و رود هم یکساله شد.
همینجا بگویم که نمیخواهم از دشواریهای راه بگویم. اول برای اینکه به طول میانجامد بیآنکه بتوانم تصویری واقعی از مشکلات به دست دهم و دوم اینکه شاید به نظر برسد نتیجهٔ بهدستآمده برای این حد از کار و کوشش و تکودو کم بوده است. پس میگذرم. و بهجای آن عمیقترین سپاسهایم را تقدیم میکنم به یکایک همکاران تحریریهٔ رود، و به تمام نویسندگانی که نوشتههایشان را به رود سپردند و به تمام خوانندگانی که نوشتهها را از رود برگرفتند، و خواستند این پیوند زندگیبخش، این مبادلهٔ زندگی و آگاهی جاری بماند، برای همراهیشان در وانفسای این روزگار سپاس دارم که فکر نکردند اول همهچیز درست شود بعد کتاب بخوانیم.
از حامیان مالی مجله، که یکی از عالم پزشکی است و دیگری از جهان ساخت کاشی ایرانی، یکی دوست نویافته و آن دیگری دوست سالیان، در تلاطمهای دلار و ریال و تحریم و همهٔ آنچه میدانیم و تکرارش جز رنج و زحمت نیست، رود را روان خواستند نمیدانم ممنون باشم یا بگویمشان ای خواهران عافیتسوز، گویا بدتر از من سرتان بدجور درد میکند برای دردسر! اما هرچه به این عزیزان که از مالشان مایه گذاشتند بگویم، بدترش به اینجانب برمیگردد، فقط بگویم که آنچه گفتهاند در باب جوربودن در و تخته دگربار تجربه شد.
و در آخر، «بیار ای باد نوروزی نسیم باد پیروزی»!
ــــــــــــــــــــــــــــ
۱. «هرآنچه سخت و استوار است دود میشود و به هوا میرود»، به نقل از مانیفست حزب کمونیست، کارل مارکس و فریدریش انگلس ۱۸۴۸.
۲. اگرچه مراحل آغاز نگارش در ایران براساس «گلنوشتههای به دست آمده از ۵۳۰۰ تا ۴۸۰۰ سال پیش در ۲ مرحلهٔ متوالی اولیه و پیشرفته نشان میدهد گلنوشتههای آغاز نگارش ایران با میانرودان در یک افق زمانی بوده و در ایران آغاز نگارش به صورت مستقل در دورهٔ آغاز ایلام شکل گرفته بود» (تاریخ جامع ایران، جلد اول، ص۳۸۰).
۳. .ابن ندیم در الفهرست این داستان را به جمشید نسبت میدهد. اما در شاهنامه، و مینوی خرد و برخی متون دیگر،چنانکه گفته شد این تهمورث بود که راز خط از دیوان آموخت.
۴. یا بدآگاهی، آگاهی بد، بیمار و ناسالم، چیزی بدتر از ناآگاهی.
۵.زیدی اسمیت، ماجرا فقط این نبود، نشر اطراف، ص۷۱.